|
به یاد مهراوه
| ||
![]() من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم ... من عجله کردم و جلو نشستم! در واقع اشتباه کردم ... و خدا عقب نشست! فرمان دست من بود و سر دوراهی ها ، دلهره مرا می گرفت ... تا اینکه جایمان را با هم عوض کردیم ... حالا آرام شده ام ... و هر وقت از او می پرسم که کجا می رویم؟ او با لبخند می گوید: تو فقط رکاب بزن ... و توکل یعنی همین ... توکل یعنی اجازه دادن به خداوند که خودش برایت تصمیم بگیرد... تو فقط بخواه و آرزو کن ... اما شاد باش و ایمان داشته باش ... که رویاهایت هم چون باران در حال فرو ریختن اند ... شاد باش و شکرگزار ... چرا که خداوند نه به قدر رویاها ، بلکه به اندازه ی ایمان و اطمینان توست که می بخشد ... [ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲ ] [ ] [ سیده مریم الم ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||